خرید بک لینک
تمامِ روز بعدش را پر کرده بود.از حسِ تعلق به خانواده اش. تنها خانواده اش.

برچسب: نویسنده: کیان مرادی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 7:43

بیاین حالتِ ایده آل و حال بهم زنشُ متصور شیم ..  آره.. عینِ چی میگن؟ مرغِ عشق ؟ همون .. خب چی میشه ؟ چی عوض میشه ؟ واقعیتِ غم انگیز تغییری میکنه واقعاً؟ مدعیه .. من همیشه از آدمای مدعی متنفر بودم.. با ادعا شروع نکرد ولی به مرور مدعیش کردم.. این مشکلِ منه .. نه اون..تجربه؟ میشه اسمِ باارزشِ تجرب

برچسب: نویسنده: کیان مرادی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 2:56

چهارشنبه سوری امسال سوختم

و خب: nothing bus twice،  نه؟

برچسب: نویسنده: کیان مرادی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 2:56

چرا باید آدما همُ درک کنن؟ چرا باید سر در بیاری که یه آدمِ دیگه از چی غمگینه؟ چرا ناامیده؟ از چی دلش گرفته؟ که چی بشه اصن؟ کدوم اسبی این درک کردنُ گذاشته بنای  ناراحت شدن و ناراحت کردن؟ چرا انقد نمایش بازی کردناتون که در واقع عن خورین ، بیخوده؟ چرا انقد مزخرف و دروغگویین؟ کی آخه اون همه وقت داره آخه؟وقتی تهِ همش ، هیچ کاری واسه هیشکی ، از دست هیشکی دیگه ساخته نیست؟


+ دیدم دریغ کردنِ نوشتن ظلمه..

برچسب: نویسنده: کیان مرادی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 2:56

اینجا

برچسب: نویسنده: کیان مرادی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 2:56

شدم شبیه آدمی که از ترس اشتباهی داره به سمتِ دریا میره و هی از ساحل دورتر میشه..

برچسب: نویسنده: کیان مرادی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 2:56

تبدیل شدنِ سیاهیِ امن به یه سالنِ شلوغ که حضورت به طرز وحشتناکی پررنگه عمیقاً مسئله ی وحشتناکی عه..تفسیرِ مریم این بود که داره زورای آخرشُ میزنه .. زور؟ زورامروز همه ی بوگندوهای قدیمی که صدای پشتشون V.V  بود و پر از ترکیب جدا

برچسب: نویسنده: کیان مرادی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 22:56

یکی از بزرگترین کثافت کاری آ و بازیای دنیا خاطره هاس ..

بعدش شاید آرزوهای تحقق یافته و گه مال شده س..

این بار دلم نمیخواد واقعی شی .. 

در حد رویا بمون.


+ شکوفه.. بهار.. عید.. دروغ.. دروغ.. دروغ


*نگم دیگه اسمِ موزیکُ 

برچسب: نویسنده: کیان مرادی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 14:03

دوس داشتنی نبودی..  نخواستنت.. کلیشه ای.. مزخرف..ادامه داشتنت معجزه بود..تا ده سالگی آدم حساب نشدی.. گرچه ده سال کمه واسه ی آدم شدن.. ادامه دادی..نفهمیدی.. کشش دادی.. سعی کردی به خونواده ت بفهمونی برات مهم نیست که کارت عضویتت، رسمی و اصلی و شرعی نیست.. و در عین حال حس میکردی چقد اضافه ای..ادامه دادی..فرار؟ شاید..فک کردی فقط کار چند ثانیه س.. با یه تیغِ معمولی میشه گذشته و حال و آینده رو فرستاد رو هوا..ادامه ندادی.. ادامه دادنت..نجات؟ به خاکِ سیاه نشوندنت و تهِ دلت هم ازشون ممنون بودی و هم متنفر.. شاید این نفرتِ گنده از همون جا شروع شد و موندگار شد..ادامه دادی..کنارِ حسِ نفرت، سر و کله ی یه حسِ عجیبِ دیگه که همزمان میتونست داغ و یخت کنه پیدا شد.. نتونستی جلوشُ بگیری و انقد گرم و سرد شدی که یهو دیدی: ای دادِ بیداد ؛ شکستی..ادامه دادی..نژادپرست نبودی ولی نژادپرستت کرد.. نذاشت سیگار بکشی ولی عوضش درد کشیدنُ یادت داد.. روی کلمه ها و موزیکا و اسما و نگاها و اشکا حساسیت نداشتی، حساسیت که هیچ حبست کرد تو یه دنیا که همه ی معنیاش خلاصه شه تو این مفهوما.. همه شم ناخودآگاه..رفت..ادامه دادی..ا

برچسب: نویسنده: کیان مرادی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 14:03

مریم میگه انقد باید در موردش حرف بزنی تا ازش متنفر شی..من حتی نمیتونم در موردش حرف بزنم.. من یه بی مصرفِ کله پوکِ مضحکم که همه چیزم سطحیه ..و جاهایی که نباید عمیق بشم عمیق میشم .. انقدر عمق میگیرم که غرق شدنمُ نمی بینم.. و بعد ازین که تقریبا کار از کار گذشته و همه چی تبدیل شده به یه گذشته ی لجن در مالِ گنده تصمیم میگیرم دوباره برگردم به سطح و به بی مغز بازیام ادامه بدم..الان چند ساله هی بالا و پایین میرم .. هی عمیق و سطحی میشم.. و هی دست و پا میزنم تو پوچی ای که دقیق نمیتونم تمیز بدم خودم ساختمش یا اطرافیان ..و این دست و پا زدن و بالا و پایین رفتن داره به شکل بی ناموس وارانه ای سرعتش بیشتر و بیشتر میشه ..لفظِ ادامه به درد نمیخوره.. دارم کشش میدم..+ انتظار برای قهوه ای شدن از ویژگی های ثابت شده ی شخصیتِ وی می باشد. گُه

برچسب: نویسنده: کیان مرادی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 14:03

گنجینه ها چه زود تبدیل میشن به آشغال..چقد زود آدما تکراری و خسته کننده میشن .. احتمالاً تصور این که پاگنده برام تکراری و مزخرف بشه سخت بود ولی الان انگار واقعاً تبدیل شده به یه آدمِ معمولیِ نفرت برانگیز دیگه.. نمیدونم باید بابتش خوشحال باشم یا ناراحت.. حتی الان فک میکنم که کاش انقد برای تولدش برنامه نمی ریختم و سعی نمی کردم که همه چیز بهترین باشه .. همینجوریه دیگه .. تو یه مدت زمانِ کوتاه از بضی آدما تو ذهنت اسطوره میسازی .. از شرایط ، بهشت .. ولی زمان، همون چیزای با ارزش و اسطوره ای رو تبدیل می کنه به یه خاطره که به سختی یادت میاد چی بود .. کی بود ..بعد فراموش می کنی .. خواسته یا ناخواسته .. بیخیالش میشی و میذاری خاطره ها روی هم تلنبار شن .. آدمای جدید جای آدمای قدیمی رو  بگیرن و گودالِ قلبتُ گنده و گنده تر می کنی ..تبدیل میشی به یه چاه پر از خاطره های گندیده.. یه چاه که سعی می کنی با پر کردنش جلوی بوی بد و متعفنِ خاطره های قدیمی رو بگیری..

برچسب: نویسنده: کیان مرادی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 14:03

صفحه بندی